غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )

444

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )

پادشاهرا به حالت صحت آورد و ملازم درگاه سلطنت‌پناه شد و در ايام مراجعت برخصت امير نوح در كتابخانهء بخارا كه در آن زمان كتب متقدمين و متاخرين در آنجا جمع بود ميرفت و آن كتب غريبهء نفيسه را به نظر درمىآورد اتفاقا در آن اوان آتش در كتابخانه افتاد و آنچه در آنجا بود سوخته و نابود شد و جمعى از منازعان ابو على گفتند كه شيخ عمدا آتش در دار الكتب زد تا آن علوم را به خود نسبت نمايد و بعد از آن ابو على بتصنيف مشغول گشت و چون سن ابو على به بيست و دو رسيد پدرش وفات كرد و پريشانى تمام باحوال ملوك سامانى راه يافته ابو على بخوارزم نزد على بن مأمون بن محمد كه در آن زمان خوارزم شاه بود رفت و خوارزمشاه جهة او وظيفهء كافى تعيين كرد و در آن ايام ابو سهل مسيحى و ابو ريحان بيرونى و ابو نصر عراق و ابو الخير خمار در خوارزم بودند و خوارزم شاه همه را كما ينبغى رعايت ميفرمود به صحت پيوسته كه در آن اوان كه كوكب دولت سلطان محمود غزنوى بدرجه استقلال رسيد بعضى از اهل شر و فساد بعرض رسانيدند كه شيخ ابو على بدمذهبست و سلطان محمود از غايت عصبيت قصد شيخ فرموده ابو الفضل حسن بن ميكال را نزد خوارزمشاه ارسال داشت و پيغام داد كه چنان معلوم شد كه در آن ديار جمعى از افاضل عديم المثل توطن دارند بايد كه ايشان را بپايه سرير اعلى فرستى تا بشرف جلوس مجلس همايون مشرف گردند و بنابر آنكه خوارزم شاه بر غرض سلطان اطلاع داشت قبل از ملاقات حسن بن ميكال جماعت مذكوره را طلب داشته صورت حال ايشان در ميان نهاد و گفت نميخواهم كه شما را به تكليف پيش سلطان محمود فرستم اگر ميل ملاقات سلطان نداريد قبل از آنكه حسن ميكال شما را در خوارزم بازيابد تدبير خود كنيد ابو ريحان و ابو الخير ملازمت سلطان اختيار كردند و ابو على و ابو سهل بتعجيل از خوارزم بيرون آمده راه فرار پيش گرفتند و در بيابانى كه ميان خوارزم و ابيورد است سرگردانى بسيار كشيده ابو سهل در آن صحرا از وفور تشنگى و گرما فوت شد و ابو على بدحال و بيمار بابيورد رسيد و از آنجا باستوا و از استو بجرجان رفت و در كاروانسرائى فرود آمده بطبابت مشغول گرديد و چون معالجاتش بر نهج صواب وقوع مىيافت شهرت تمام گرفت و در خلال آن احوال خواهرزادهء قابوس بن وشمگير كه در جرجان صاحب تاج و سرير بود پهلو بر بستر ناتوانى نهاد و اطباء زمان از تشخيص مرض آن جوان عاجز گشته كيفيت مهارت ابو على در آن فن بعرض قابوس رسيد و حكم شد كه او را بسر بالين مريض برند و چون شيخ به خانه خواهرزادهء قابوس رفته نظر خجسته‌اثر بر اوضاع و احوال وى افكند گفت اين شخص غير از عشق مرضى ندارد و مريض انكار نموده ابو على فرمود كسى را كه اسامى تمامى محلات استراباد داند حاضر سازيد خدام بارگاه سلطنت عسسى را كه متصف بدان صفت بود طلب نمودند و شيخ انگشت بر نبض مريض نهاده عسس را گفت كه محلات شهر را تعداد نماى و عسس موجب فرموده عمل نموده چون نام محله‌اى كه مطلوب مريض آنجا بود مذكور گشت نبض او اختلاف پيدا كرد آنگاه گفت كوچهاى آن محله را به ترتيب بر زبان